مهرو
مهرو اون روز کیان ندیده بود اصلا دروغ گفت تا مجتبی نگران نشه..
میگم مجتبی بریم بیمارستان ... یه سری به عمو رضا بزن ...
مجتبی عصبی گفت نگرانشی؟؟
خب اره چاقو خورده ...
لازم نکرده تو نگرانش باشی الهی بمیره ..
مجتبی اخه...
خفه شو مهرو..
مجتبی چشماشو بست
مهرو نارحت نگاهش کرد ....
مجتبی گوشیش روشن کرد بلافاصله شماره غریبه رو گوشیش افتاد ...
گوشه ای پرت کرد صحنه مرگ مادرش مرور کرد مادرش داشت جون میکند ولی رضا به فکر مهرو بود ... چشماشو باز کرد تیز به مهرو نگاه کرد ... به فکر همین دختر بود
مهرو لرزید ... ترسید ... مجتبی اشاره کرد نترس کوچولو بیا پیشم ...
مهرو با قدم لرزون رفت
سمت مجتبی . ...
پس نگرانی رضایی ...
از این حالت مجتبی میترسید ...
مجتبی عشقم ... حرفش نصفه موند ...
موهاشو از عقب کشید ... تو حق نداری نگران هیچ مردی بشی ... تو صاحب داری صاحبت منم فهمیدی.... من صاحب توام ...
مهرو ناز پروده بود گریه اش گرفت .... آخ سرم ... مجتبی ولم کن ...حرف بزن ... تو نگران رضاییی اره؟؟ اون به تو چه ... بلند تر داد زد ... اون به تو مربوطه
مجتبی توروخدا ... موهام...
با حرص لب... هاشو رو لب های مهرو گذاشت گاز محکمی گرفت ...
مهرو حق نداشت نگران رضا بشه .... مهرو تقلا میکرد .. مجتبی سرشو بلند کرد مگه نمیدونی آقاتون غیرتیه جوجه ... باید تنبیه شی..... باید...
با گریه گفت منکه چیزی نگفتم ... مجتبی
ولی گفتی نگران مرد دیگه شدی ... تیکه تیکه لباسشو درآورد....
مجتبی کمربندش برداشت افتاد به جون مهرو
تلفن مدوام زنگ میخورد صدای جیغ مهرو تو خونه پیچیده بود
*
مهرو اتفاقی تجربه کرد تا حالا فکر میکرد باید عاشقانه باشه با ناز باشه ولی هیچ عشقی نبود پر از تلخی بود تن زخمیشو برداشت و رفت
مجتبی حموم بود آروم از اون خونه زد بیرون... رفت خونه خودشون ...
هر کسی رویش میدید میفهمید کتک خورده ... مجتبی امروز حیون شده بود خوی حیوانیش بیدار بود مهرو رو تیکه پاره کرد .. موهای سرش میسوخت ... تنش جای سالم نداشت کبود و خون مرده ... لبهاش ورم کرده بود خون مرده بودن ... باید تا وقتی که مادرش برمیگشت خوب میشد ... گریه اش رو نمیتونست بند بیاره مداوم اشک میریخت .. دوش کوتاهی گرفت خودش رو روی تخت انداخت ...
هنوز مستانه و آصف نیومده بودن شب بود در خونه باز شد آصف و مستانه اومدن...
لبش روچکار میکرد ...
مستانه اومد تو خونه ... مهرو ...
مهرو از اتاقش گفت بله مامان
مستانه صدای دخترش میشناخت نگران در اتاق باز کرد از دیدن چهره مهرو شوکه شد ...
میگم مجتبی بریم بیمارستان ... یه سری به عمو رضا بزن ...
مجتبی عصبی گفت نگرانشی؟؟
خب اره چاقو خورده ...
لازم نکرده تو نگرانش باشی الهی بمیره ..
مجتبی اخه...
خفه شو مهرو..
مجتبی چشماشو بست
مهرو نارحت نگاهش کرد ....
مجتبی گوشیش روشن کرد بلافاصله شماره غریبه رو گوشیش افتاد ...
گوشه ای پرت کرد صحنه مرگ مادرش مرور کرد مادرش داشت جون میکند ولی رضا به فکر مهرو بود ... چشماشو باز کرد تیز به مهرو نگاه کرد ... به فکر همین دختر بود
مهرو لرزید ... ترسید ... مجتبی اشاره کرد نترس کوچولو بیا پیشم ...
مهرو با قدم لرزون رفت
سمت مجتبی . ...
پس نگرانی رضایی ...
از این حالت مجتبی میترسید ...
مجتبی عشقم ... حرفش نصفه موند ...
موهاشو از عقب کشید ... تو حق نداری نگران هیچ مردی بشی ... تو صاحب داری صاحبت منم فهمیدی.... من صاحب توام ...
مهرو ناز پروده بود گریه اش گرفت .... آخ سرم ... مجتبی ولم کن ...حرف بزن ... تو نگران رضاییی اره؟؟ اون به تو چه ... بلند تر داد زد ... اون به تو مربوطه
مجتبی توروخدا ... موهام...
با حرص لب... هاشو رو لب های مهرو گذاشت گاز محکمی گرفت ...
مهرو حق نداشت نگران رضا بشه .... مهرو تقلا میکرد .. مجتبی سرشو بلند کرد مگه نمیدونی آقاتون غیرتیه جوجه ... باید تنبیه شی..... باید...
با گریه گفت منکه چیزی نگفتم ... مجتبی
ولی گفتی نگران مرد دیگه شدی ... تیکه تیکه لباسشو درآورد....
مجتبی کمربندش برداشت افتاد به جون مهرو
تلفن مدوام زنگ میخورد صدای جیغ مهرو تو خونه پیچیده بود
*
مهرو اتفاقی تجربه کرد تا حالا فکر میکرد باید عاشقانه باشه با ناز باشه ولی هیچ عشقی نبود پر از تلخی بود تن زخمیشو برداشت و رفت
مجتبی حموم بود آروم از اون خونه زد بیرون... رفت خونه خودشون ...
هر کسی رویش میدید میفهمید کتک خورده ... مجتبی امروز حیون شده بود خوی حیوانیش بیدار بود مهرو رو تیکه پاره کرد .. موهای سرش میسوخت ... تنش جای سالم نداشت کبود و خون مرده ... لبهاش ورم کرده بود خون مرده بودن ... باید تا وقتی که مادرش برمیگشت خوب میشد ... گریه اش رو نمیتونست بند بیاره مداوم اشک میریخت .. دوش کوتاهی گرفت خودش رو روی تخت انداخت ...
هنوز مستانه و آصف نیومده بودن شب بود در خونه باز شد آصف و مستانه اومدن...
لبش روچکار میکرد ...
مستانه اومد تو خونه ... مهرو ...
مهرو از اتاقش گفت بله مامان
مستانه صدای دخترش میشناخت نگران در اتاق باز کرد از دیدن چهره مهرو شوکه شد ...
- ۱۹۰
- ۰۱ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط